شنبه 8 بهمن 1390
از رفتـــــنت دلـــــــم شکـــــــست صداشو ابرا فهمیدند
گریـــــــه میکردند واسه من دنــبال تــــو میدویدند
با بغضی که تو سینه بود داد میزدم تنـــــــــهام نـــــذار
به جون این شقایقا رو هر چی عـــهده پانذار
میخوام که با دستای خود عقربه ها رو بگیرم
غــــــــروب غــمناکی بشم به انتـــــــظارت بمیــــــــــرم
میخوام که فریــاد بکشم شاید صدامو بشنوی
دلـــی که پیش من داری نخواستی باخود ببری
شدم اسیــــــر موی تو قربونیه غرورتو
حالا که خورشید نمیخوای میخوام بشم غـــــــــروب تـــــو
جای پاهات تو قلــــب من مونده هنوز به یادگار
ساده بگـــم اگه بری رفتنیه این روزگار...!!!

بازم پست بذارید..